یه نی نی خیلی کوچولو، ریزه میزه به دستگاه بیهوشی وصل کرده بودن  تا دیدمش کلی گریه کردم خیلی مظلومیت تو چشماش میشد دید، وقتی تو خواب گریه میکردم متوجه شدم که دارن صدام میزنن که چرا تو خواب دارم گریه میکنم..

یا خواب دیدم موهام سفید شده و دارم گریه میکنم! 

عجیب شده، تو خیابون که راه میرفتم احساس کردم دیگه توان راه رفتن ندارم و اشک تو چشمام جمع شده، گفتم خدا جون منو امتحان نکن تو رو خدا دیگه قلب ندارم مگه آدم ها از زندگی چی میخوان؟ همش الکیه محبت کن به دیگران؟ 

این همه محبت و خوبی؟ آخرش که چی؟ همش کشکه! بد باش خوش بگذرون حتی دنیا هم اینو فهمیده ..

گفت خدا تو رو خیلی دوست داره 

از خدا ممنونم و از یه نظرم دلگیرم