با وجود سخن های دیگران و حتی سختی کار، هنوزم حس خوب میگیرم،خیلی ها میگن چه جوری؟ حقیقتش هنوز وقتی بیمارا بهم میگن میتونم دستتو بگیرم؟ میشه پیش ام باشی، میشه باهام حرف بزنی؟ میشه حتی یه چیزی بگم؟ وقتی میتونم کمکی کنم حتی تو استرس زا ترین شرایط، حس خوب میگیرم،احساس میکنم دوسشون دارم :) حتی گریه کردم باهاشون! می‌دونم دل هاشون پاکه و بارها با حتی همین گرفتن دست، خدا یه جاهایی که فکرشم نمی‌کردم دستمو گرفته عمیقأ💜 به خاطر همین دیگه دوست ندارم از اینجا برم،حتی قبلا هم گفته بودم اگر یه روز رفتم فقط آموزش، عشق و محبت مو دوست ندارم برای غریبه ها بذارم!

یه تایمی جزو اساتید یه مرکز آموزشی کار می‌کردم  بهم گفتن با  یه دختر و پسر  صحبت کن که ربطی به کار من نداشت.. دو تاشون صدا زدم نگرانی تو چشماشون قشنگ مشخص میشد،گفتم همدیگر رو دوست دارین؟ گفتن آره گفتم اگر هر جایی ببینمتون جدا از همدیگه هر دو تون رو تنبیه میکنم:) خندیدن و ... امروز دیدمشون خوشگل و خوشتیپ هم دختر هم پسره حقیقتش براشون ذوق کردم و اذیتشون کردم گفتم خوب همدیگر رو تور کردینا  😅 اونا هم اذیت کردن گفتن ما صبر میکنیم که دوست پسر شما بیاد ببینیم چه مدلیه؟( تو دلم گفتم خیلی خاص 🤪 آقای خاص 😅) گفتم شیطونا خجالت بکشین تو رو بزرگ تر این حرفا و خندیدیم یه نیم ساعت صحبت کردیم هر دو تاشون گفتن مرسی که حواستون به ما بود حتی با وجود اینکه کمی شما رو هم اذیت کردن..

می‌خوام تلاشمو کنم:)  دوست دارم به آرزوهام برسم آرزوهای خودم نه چیزی که دیگران دوست دارن! دوست دارم برای یه بارم که شده لذت مسیر رو حس کنم:) می‌دونم میام بازم پست میذارم ازش :)) 

می‌خوام یه تایم روی علایق خودم کار کنم، می‌دونم روان‌درمانگرم بهم گفت پیشرفت خیلی خوبی داشتی و میتونی خودت برای خودت تصمیم بگیری و ... می‌خوام کمی فاصله بگیرم..

می‌دونم میام میگم خوشحالم که تا این مدت صبر کردم و خدا برام بهترین ها رو میخواست و خیلی منو دوست داره( فکر کنم بیشتر از خودم 😅) 💜 پیشرفتمو میخواد و از اینکه شغلم اینه، افتخار می‌کنه،، و مسیرم رو دوست دارم یعنی عاشقشم:)) حتی با وجود چالش هاش:) 

پی نوشت : مراقب  قلب هاتون باشین، دوستتون دارم، پست هاتونو میخونم تا جایی که بتونم  تو این چند روز :)