از خودم بگم شاید اینو جزو موفقیت های زندگیم می‌دونم که ردش کردم،، فردی درونگرا که کلا با آدم ها کم حرف میزدم بیشترین صحبت ام اینجا بود.. فردی کمال گرا و خودم رو مستحق جشن گرفتن و خوشحال بودن به موفقیت هام نمیدونستم یعنی شده بودم یه بچه که فقط دنبال تأیید دیگران بودم لذت مسیر رو حس نکردم! همون تأیید هم برای یه مدت کوتاه و امان از نشدن، به خاطر نشخوار فکریم زیاد حرفاشون تو سرم مرور میشد! روحیه سرزنش گریم بسیار بالا ، خودمو خوشگل موفق ، مهربون ، شیطون و .. حتی به خاطر شغلم بارها گفتن این چیه و .. 

من عمیق گاهی بهش فکر میکنم،،، اینکه شغلمو با همه سختی هایش دوست دارم برای خودمم عجیبه 💜‌

از دلایلش مقایسه شدن یا اینکه خانواده میگفتن تو مگه بلدی؟ میتونی؟ وای حتی برای ازدواج مگه پسری تو رو دوست داره؟ 😐 یه جورایی تو ناخودآگاه شون میخواستن من رویاهاشونو زندگی کنم یا نه جلو دیگران افتخار کنن که چنین بچه مظلوم و .. تربیت کردن، اگرچه اوایل از دستشون ناراحت و خشم داشتم ولی گذشته اونا هم تروما کودکی خودشون دارن..

منِ آرام به مدت دوسال اخیر افسردگی شدید داشتم اواسطش بیشتر شده بود! خواستگاری داشتم که در ظاهر برام پسر خوب میبود حقیقتش فکر کردم اون می‌تونه منو خوشحال کنه می‌تونه غم های این مدت ام رو برام برطرف کنه، حتی نقش پدر یا هر عضو از خانواده ام رو برام پر کنه. منو همین جوری که هستم میخواد اما بعداً فهمیدم اشتباهه .. حتی طرز فکر کنم اشتباه بود،، از اون جایی که فردی بسیار ریز نگری هستم چیزای کوچیک رو نادیده نگرفتم و نه گفتم! خیلی سخته بفهمی دو دوتا چهارتا نشده! من اون موقع نیاز داشتم یه نفر بهم بگه خودتو دوست داشته باش! نکه با حرفاشون آزارم بدن.. دختر فلان راحت ازدواج کرد تو بلد نیستی، تو شانس نداری دخترای مردم چه جوری پسر تور میکنن 🙄و این موارد ..

با همه اینا خدا خیلی دوستممم داره اینو مطمئنم به من یه زندگی داد جوری که همه اینو قبول دارن اگرچه دیر فهمیدن( من باید ثابت میکردم این پسر مناسب من نیست 🫩)  و من بزرگ شدم :)) 

میگن تو هر نوع ارتباط انسانی آدم چیزایی رو از خودش میفهمه

برای خودم اینکه بسیار فردیم که از دعوا می‌ترسه، گاهی اضطراب گفت و گو تو صدام مشخصه، هنوز خجالت میکشم تو چشمای یه پسر نگاه کنم!دنبال ریز جزییات هستم و این خیلی خوب نیست؛ آدم کینه ای هستم یعنی دیر فراموش میکنم ممکن فقط فرد رو کنار بذارم قرار نیست حرکتش رو تکرار کنم، ظاهر و طرز حرف زدن و راه رفتن فرد برام مهمه، اعتماد بنفس ام پایین بود فکر میکردم مثل بقیه دخترا گوگولی موگولی نیستم 😮‍💨 دنبال این بودم که فردی منو نجات بده این به نظرم تو ناخودآگاهم بود یعنی باور به این نداشتم همه چیز دست خودمم، خودم باید شاد باشم قرار نیست کسی از بیرون بیاد؛البته که بحث همدلی و .. خیلی خوبه ولی اصلش با خودته. دنبال تأیید دیگران بودم شاید یه جورایی سانسور خودم .. موفقیت هامو دست کم میگرفتم با وجود اینکه یه عده میخواستن جای من باشن. من در ابتدای کار با کسی راحت نیستم اما بعدش با حرف بیشتر و .. دیگه برام میشه فردی مهم و دوست دارم باهاش حرف بزنم شاید محتاط بشه گفت یه جورایی منو بفهمم یا حداقل گارد نگیره.

آرام زمان قبل مُرد؛ من به فردی به شدت برون گرا، اینکه خودم چی دوست دارم و علایق مو میگم و .. شاید خود واقعی مو نشون میدم :)) شوخی میکنم ، اذیت میکنم😁 لوس میشم و .. تو خونه خب هی می‌خوان مسخره کنن و شاید تحقیر یا تو دیگه بزرگ شدی و ..  کمتر اذیت میکنم و خب میخوان دختر خانوم بالغی باشم 🥲

خانواده مو با همه اینا دوست دارم منم کامل نیستم ..

خودمو نسبت به قبل بیشتر تحویل میگیرم خخ برای خودم استراحت مشخص میکنم، بیرون میرم از حق ام نمیگذرم، با صراحت حرفمو میزنم بیشتر مواقع ( قبلا بیشتر خود خوری بود تا حق گیری🤨) خوشگل میکنم و تو آینه قربون صدقه خودم میرم و گاهی هم برای خودم گریه میکنم کم البته ولی خودمو دختر قوی میبینم :) راحت تو جوامع اجتماعی حرف میزنم و نظرمو میگم و با آدم ها آشنا میشم البته هنوز گاهی عجولم، دنبال پیدا کردن خودمم، دوست دارم این مدت که خودمو کم دیدم اذیت خودم کردم رو تعییرش بدم ؛

برای آرامی که بزرگ شد دست میزنم :) و دوست دارم بغلت کنم و بهت بگم تو قوی تر از اون چیزی هستی که فکر می‌کنی 💜🌹