شاید طلوع خورشید☀️

و بعد از مدت ها

شاید خونه 

شاید خانواده 

و شاید خودم ...

💜

 

پ.ن: دلم براتون تنگ شده بود و خب گاهی سر میزدم شایدم بیشتر از گاهی از دور.

بامزه

یه فیلم فلسفی در مورد اینکه چه جور یه فرد به دنبال خودش میگرده تا خودش رو بشناسه، نگاه میکردم 

خیلی هیجان داشتم که آخرش چی میشه تا شاید راهی برای منم نشون داده بشه 

اول نشون میده این خانم در حال سفره 

یه مدت فقط خوردن و خوابیدن و عشق و حال 

یه مدت عبادت 

و در نهایت عشق 

چیزی که برام تو فیلمه جالب بود اینکه آدم ها ترغیب اش میکردن که ازدواج کنه 

با خودم گفتم چه مسخره و خب داستان هم همسو با ذهن من بود که میخوای خودت رو پیدا کنی نه تعادل خودت رو بهم بزنی:|

در نهایت اون فرد ازدواج می‌کنه و فیلمه عاشقانه به پایان میرسه 

به جادوگر شهر میگم ببین عظمت عشق رو 😄

می‌خنده میگه همه چیز رو به شوخی بگیر، معلومت میشه

بهش میگم تا دنیا چی بخواد، دلم میخواد که خودمو دوست داشته باشم  💜 بعد میشه یه نفر دیگه رو از اعماق دل دوست داشت( اشک تو چشمام جمع شد) 

یه چیزی بگم حقیقتش حسودیم شد به فیلمه که خودشو پیدا کرد و فهمید چی میخواد ..

۳ نظر

مجموع

خدایی چرا اکثریت افسرده، بی حال 

گریه کنان و شکست عشقی هستیم؟ ( آخی یه دوست داشتم اینجا همیشه اینو بهم می‌گفت باز آرام شکست عشقی خوردی و من خندم می‌گرفت 😁 روزگاری بود:))

این حجم اخه؟ 

کاش یکی بنویسه امروز کارم شد 

با عشقم ازدواج کردم 

ارشد قبول شدم

مهاجرت کردم 

حال دلم خوبه 💜

کاش  

پی نوشت: یکم حس خوب

۳ نظر

روز

اونجایی که عمیقاً گربه کردم 

احساس کردم صدای شکستن قلبم تا آسمون ها رسید

  جادوگر شهر که گریه نمی‌کرد با من گریه میکرد گفتم بچه جون تو چرا گریه می‌کنی ؟

گفت چون دوسِت دارم و قلبت پاکه 💜

قلب من معذرت بابت تموم این سال ها 

باور کن این دفعه من مقصر نیستم شده دیگه چی کار کنم 

دوسِت دارم قد یه دنیا 

به دل نگیر شاید یه جای دیگه درست شد خدا رو چه دیدی؟

پی نوشت دیروز: قوی باش این روزا هم میگذره 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

بدی

 یه نی نی خیلی کوچولو، ریزه میزه به دستگاه بیهوشی وصل کرده بودن  تا دیدمش کلی گریه کردم خیلی مظلومیت تو چشماش میشد دید، وقتی تو خواب گریه میکردم متوجه شدم که دارن صدام میزنن که چرا تو خواب دارم گریه میکنم..

یا خواب دیدم موهام سفید شده و دارم گریه میکنم! 

عجیب شده، تو خیابون که راه میرفتم احساس کردم دیگه توان راه رفتن ندارم و اشک تو چشمام جمع شده، گفتم خدا جون منو امتحان نکن تو رو خدا دیگه قلب ندارم مگه آدم ها از زندگی چی میخوان؟ همش الکیه محبت کن به دیگران؟ 

این همه محبت و خوبی؟ آخرش که چی؟ همش کشکه! بد باش خوش بگذرون حتی دنیا هم اینو فهمیده ..

گفت خدا تو رو خیلی دوست داره 

از خدا ممنونم و از یه نظرم دلگیرم 

غروب

چند وقت پیش، منتظر شدن یه موضوعی بودم

گفتم بشه ها با ذوق میاممممم میگم حتی گفتم واقعا اسم وبم داره

خودشو نشون میده طلوع خورشید :)

طولی نکشید غروب شد و حال من ..

بزرگسالی